ادب و هنر

نميدانم ميدانيش يا نه ؟!تعليق را ميگويم! خلا را! 

گاهى ميان همهمه زمينيان ,هاى و هوى آدميان, سردرگمى انسان, معلق ميشوم!

 هرچه هست گويى نيست ميشود و آنچه از هيچ مانده هست ميگردد! خلا! هيچ نيست, اما خلا هست!!!

اسير رهايى! اينجاست که انگار تنها بر زمان راه ميروم! دلم ميخواهد ثانيه را سوار قطار کنم! 

بگذر... بگذر... بگذر!

 سرم سوووووت بکشد و همه چيز به تندى عبور قطار بگذرد! 

زندگيم اين جور وقتها ميشود " سفر حجمى در خط زمان..." 

نميدانم! باز هم دوستش دارم... شيرين است...! زندگى را ميگويم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 اردیبهشت1391ساعت 8:55 بعد از ظهر  توسط علیرضا  | 

 

چه بی رحمانه دلتنگم
نیوتن گفت:
F=ma
ویا به عبارتی:
a=F/m
...
یعنی آنکه لگدمالت می کند
به همان اندازه
تورا می راند
تورا دورتر می کند از خویش
و دلتنگت می کند برای دیگری
"دیگر نه جان می خواهم و نه جهان را
که آنکه جان و جهان می خواست انسان بود
امروز اما تنها نامش "آن"است
آنی که نه در زمین می گنجد و نه در آسمان
آنی، باقی تر از بقا و فانی تر از فنا"
حال با خیال راحت بگریز از وسوسه مالکیت

چه بی رحمانه دلتنگم

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 دی1389ساعت 11:35 قبل از ظهر  توسط علیرضا  | 

 

یک‌،دو،سه،چهار....

بیست و چهار...!!!

به همین آسونی!

به همین زودی!

به همین سرعت!

آقا مرسی!

پیاده میشم!

تو همین فکر بودم که چطور رسیدم به بیست و پنج که

یهو راننده که از همون اول داشت زیر لب به زمین و زمان

 و این هوای داغ فحش میداد  طلبکارانه بهم گفت:

میشه ۵۰۰ تومن!

منم که تو حال خودم بودم بی هیچ چک و چونه ای گفتم:

شرمنده...!  بفرمایید!

امروز آخرین روز بود و فردا  باز من بودم و گذر از مبدا خودم !

چه زود بیست و چهارم تمام شد...

یه لحظه ببخشید! عذر میخوام از همه!

"بله...؟"

"سلام عزیزم! تولدت مبارک"

"یه لحظه گوشی!"

عذر میخوام از همگی!

اتفاق زیباست و زلال...

.

.

.

سلام بیست و پنج....

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 تیر1389ساعت 2:46 بعد از ظهر  توسط علیرضا  | 

 

سلام به همه عزیزانم! تو این پست می خوام چند تا از عکسهای اجرامون

 رو بزارم براتون... 

این اجرا که یک اثر موسیقایی داستانی بود و به روایت داستان

رستم و سهراب می پرداخت از ۲۵ تا ۲۸  فروردین در تالار تربیت معلم یزد

 به روی صحنه رفت که با استقبال کم نظیر مردم روبرو شد...

این اثر با حمایت کانون پرورشی فکری کودکان استان یزد اجرا شد!

تو این اجرا من نوازندگی سنتور رو بر عهده داشتم....

dvd این اثر به بازار عرضه خواهد شد...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

منبع عکسها: سایت یزد فردا

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 فروردین1389ساعت 11:24 قبل از ظهر  توسط علیرضا  | 

 

سلام به همه عزیزانم!

به دلیل پاره ای از گرفتاریها خیلی وقت میشه که

مطلب جدیدی نداشتم!

امروز که اومدم با این حال و هوای بهار و عید دلم

 نیومد چیزی ننویسم!

این روزا رو خیلی دوست دارم! بوی عیدی بوی کاغذ رنگی....

سراسر هستی عشق است و شور!

این روزا این رو میشه واقعا حس کرد...

و عشق پایکوبان می آید...

و عشق سر مست و سرانداز و دست افشان می آید!

با شور و شیدایی و شیرینی! با سکر و با وجد!

 با تب و تاب و غوغای سرزندگی!

عشق می آید و در ذره ذره خاک می پیچد!

در ذره ذره باد می رقصد! در لحظه لحظه تن می وزد!

وخاک رقصان می شود! و باد طوفان می شود!

و  تن جان می شود!

و عشق است که سوگ را سور می کند!

و عشق است که غم را شور می کند!

 و عشق است که آدمی را بدل به نور می کند...

جسم خاک از عشق بر افلاک شد

کوه در رقص آمد و چالاک شد...

عرفان نظر اهاری

بهار ، این هدیه ی زیبای هستی و این ثمره زیبای عشق طبیعت

بر شما مبارک!

+ نوشته شده در  جمعه 6 فروردین1389ساعت 11:19 قبل از ظهر  توسط علیرضا  | 

 

زنده یاد حمید آل یوسف...

به مناسبت  یکمین سالگرد مرگ شاعر مانا یاد حمید آل یوسف...

حمید عزیز...

سوگواران تو امروز خموشند همه

که دهان های وقاحت به خروشند همه

گر خموشانه به سوگ تو نشستند رواست

زان که وحشت زده ی حشر وحوشند همه

آه از این قوم ریایی که درین شهر دو روی

روزها شحنه و شب ، باده فروشند همه

گر چه شد میکده ها بسته و یاران امروز

مهر بر لب زده وز نعره خموشند همه

به وفای تو که رندان بلاکش فردا

جز به یاد تو و نام تو ننوشند همه...

"شفیعی کدکنی"

 


مراسم  یکمین سالگرد کوچ حمید آل یوسف برای دومین بار لغو شد! این مراسم یادبود که قرار بود در سالن مجتمع فرهنگی اهرم برگزار شود با مخالفت ریاست اداره ارشاد تنگستان لغو گردید! در پی این حرکت هنرمندان شهر اهرم بر آن شدند که این مراسم را در یکی از سالنهای اداره آموزش و پرورش برگزار کنند که آین سازمان نیز به بهانه های مختلف از دادن سالن خودداری کرد تا این مراسم برای دومین بار لغو شود...

این است برخورد در خور هنرمندان؟!

خدایت بیامرزاد ای رفیق مهربان....
 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 دی1388ساعت 10:40 بعد از ظهر  توسط علیرضا  | 

 

 سلام به همه عزیزانم! نمی دونم چرا چند وقته که

 اصلا حال و حوصله نوشتن ندارم!

فرسنگها دورم از خودم! دلیلش رو نمی دونم!

 شاید گرفتاریهای روزانه...

ولی دلم تنگ شده بود!

واسه نوشتن ، واسه خودم و واسه دلتنگی!

دیگه حتی طعم دلتنگی هم فراموشم شده!

به قول اخوان عزیزم سرشارم از تهی!

نه اشکی نه لبخندی نه غمی و نه سروری!

راستی!

"در مسیر طوفان دیدم

که خوشه های خشک

از ریشه های خویش فراری بودند"

 هیچی نداشتم جز این شعر که براتون گذاشتم!

شعری که روزگاری اون رو برای اولین بار 

جایی خوندم که دیگه الان وجود نداره!

امیدوارم که خوشتون بیاد....

و این شهر دیگریست

که تلخی لحظه هاش

در کام هر شیار و در دل هر یاد ویادگار ،

 انسان گرفته جای...

کز آن بجز

یک نسل سوخته

یک نسل پر شکسته

یک قلب دردمند

چیزی نمانده است،

«برخیز کوچک خان»

خسرو گلسرخی

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 آبان1388ساعت 0:49 قبل از ظهر  توسط علیرضا  | 


ای  آفریدگار!

دادی تو بهترین و ستاندی تو بهترین...

بیداد و داد چیست؟!

آن چیست؟!

چیست این؟!

و تو  ای نیک مرد...

چه مي توان گفت جز هماناني که خود روزگاري نواختيشان!

"سينه مالامال درد است اي دريغا مرهمي..."

دست بر قلم سخت آيد که اين را باور هم نتوان کرد!

حتي اندوه هم مي ماند!

بهت و بهت و بهت...

چندي پيش شعر بي واژه ات را ورق ميزدم با مقدمه اي که بر پيشاني اش نبشته شده بود:

ساحل افتاده گفت:گر چه بسي زيستم

هيچ نه معلوم شد آه که من نيستم

موج ز خود رفته اي ، تند خراميد و گفت

هستم اگر مي روم ، گر نروم نيستم

و پاياني اينچنين که:

"گاهي اوقات خيلي حرفها براي نگفتن دارم.سر گذشت کاشف، اگر سطر باشد ،

شعر بي واژه يا اشعار بي واژه با تامل شايد بشود نقطه اي،نقطه...

همان بي همه چيز،اما پديد آورنده ي خط و حجم و نيز

افزون کننده ي يک دوم کشش به نغمات موسيقي... "


وينک خزانت که روزگاري از "فرو افتادن خشک برگي بر زمين" برخاست معناي ديگري يافت...

اي سرو آزاد!

امشب همه غمهاي عالم را خبر کن

بنشين و با من گریه سرکن گریه سرکن

که ديگر از لحظه ي ديدار خبري نيست

و

يقين درم اثر امشو به هاي هاي مو نيست

که يار مسته و گوشش به گريه هاي مو نيست

خدا خدا چه ثمر اي موذنا کامشو

خداي خداي شمايه خدا خدای مو نيست...

وه که چه دردناک...

روز وصل دوست داران ياد باد

ياد باد آن روزگاران ياد باد...

و چه زیبا آمیختیش با موسیقی ضمیر شیدا و عارفت!

تو رفتي تا همچون بيداد و دستانت جاودان بماني! 

تا شوی تفسیر ناب

هرگز نميرد آنکه دلش زنده شد به عشق...

روحت شاد و يادت مانا...



زنده یاد پرویز مشکاتیان



پنبه زن...


دیم - دام - دام - دام


دیم - دام دام - دام

پنبه زن سازش را کوکیده بود

کس چه می داند

بی گمان از بهر مشتی نان

بهر طفلانش

لحظه های بیشمار

در گذر لولیده بود

یا برای پشته ای پنبه

به کنجی ، لحظه ها موئیده بود

من نمی دانستمش چیست آن دم در نگاهش

پنبه ها چون برف

باز می گشتند بر موی سیاهش

من ز ِ پشت پنجره صد بار

بوسیدم نگاه چو ماهش

با نوای آن کمان

من رفته بودم

تا به دور

تا نخستین ضربه هایی که نواخت

این مچ انسان تنها

تا به طور...

"پرویز مشکاتیان"

  

+ نوشته شده در  سه شنبه 31 شهریور1388ساعت 3:47 بعد از ظهر  توسط علیرضا  | 

 

چی؟؟؟ نه بابا بیخیال!!!

من این مطلب رو نمیذارم!!!

عمرآ!!!

من خودم مطلب دارم!

باشه! باشه!

مگه میذاره آدم زندگیشو کنه ؟؟؟

مرده شورشو ببرن! پدر س...!!!

اهوم اهوم!!! هوی تو!!! حواست کجاست؟! مطلبت شروع شده! دارن میخونن!!!

پوزش می طلبم از همه ی خوانندگان عزیز!

سلام به همه ی عزیزان!!!

میدونم خیلی وقته که مطلب جدیدی نذاشتم تو وبلاگ و الانم بعد از کلی

کلنجار با خودم بلاخره خودم رو راضی کردم بنویسم!!!!

 ((دیگه داشتم کچل میشدم از دست احسان))

اومدم اما تو این پست  یخورده متفاوت اومدم!!! 

یه مطلب جالبی داشتم گفتم بذارمش اینجا!!!

البته از همه بچه های شعرو ادبیات و هنر عذر می خوام

چون اصلان هیچ ربطی به ادبیات و شعر و هنر  نداره!!!

خب دیگه بریم سراغ مطلب!!! 

------------

«مطلبی بسيار جالب به همت دكتر شهرام علا»
فقط تصور كنيد كه بتوانيم سن زمين را كه غير قابل تصور است، فشرده كنيم و هر صد ميليون سال آن را يك سال در نظر بگيريم!


در اينصورت كره زمين مانند فردی 46 ساله خواهد بود!


هيچ اطلاعي در مورد هفت سال اول اين فرد وجود ندارد و در باره‌ي سال‌هاي مياني زندگي او نيز اطلاعات كم و بيش پراكنده‌اي داريم!

اما اين را مي‌دانيم كه در سن 42 سالگي، گياهان و جنگل‌ها پديدار شده و شروع به رشد و نمو كرده‌اند. اثري از دايناسورها و خزندگان عظيم الجثه تا همين يكسال پيش نبود! يعني زمين آن‌ها را در سن 45 سالگي به چشم خود ديد و تقريبا 8 ماه پيش پستانداران را به دنيا آورد.

در اوايل هفته‌ي پيش ميمون‌هاي آدم‌نما به آدم‌هاي ميمون‌نما تبديل شدند! و آخر هفته گذشته دوران يخ سراسر زمين را فرا گرفت.

انسان جديد فقط حدود 4 ساعت روي زمين بوده و طي همين يك ساعت گذشته كشاورزي را كشف كرده است !!!


بيش از يك دقيقه از عمر انقلاب صنعتي نمي‌گذرد و...
حال ببينيد انسان در اين يك دقيقه چه بلائي بر سر اين بيچاره‌ي 46 ساله آورده است‌!!!
او طي 40 دقيقه‌ي بيولوژيكي، از اين بهشت يك آشغالداني كامل ساخته است.
او خودش را به نسبت‌هاي سرسام‌آوري زياد كرده، و نسل 500 خانواده از جانداران را منقرض كرده است!سوخت‌هاي اين سياره را مال خود كرده و همه را به يغما برده است!

و الان مثل كودكي معصوم و بي تقصير! ايستاده و به اين حمله‌ي برق آسا نگاه مي‌كند!!!!!!
----------

وای از این آدمایی که هیچوقت آدم نمیشن!!!

یادم اومد به شعر خانم جمالی که میگفت:

آدم ها هيچ وقت آدم نمي شوند

وقتي با فكرهاي مشوش

                              مستطيل و مربع را منحني مي كشند!!!

آهای! حدود رو رعایت کن!!!

حیف!

وای از این آدمای بی شع..!!!

هی!! آهای! با توام!!! چته تو؟؟؟ هنوز تموم نشده!!!

هنوز تو وبلاگیا!!! داری مینویسی!!! مردم دارن میخونن! زشته خجالت بکش!!!!

آخ ببخشید!!!

از همه ی خوانندگان محترم که بردیده ی وبلاگ من منت گذاشتن و اومدن به وبلاگم عذر می خوام!!!!

ببخشید تورو خدا!

معذرت می خوام!!!!

 کم کم داشت یادم میرفت که آدمم!!!

یه لحظه متاثر شدم از اینکه منم یه آدمم!

شرمنده!

فعلآ تا پست بعدی همه شما خوانندگان محترم رو به خدای بزرگ میسپارم...

خدا نگهدار...

(تموم شد )

‌اه!

گند زدی به همه چی!!!

خوب مطلب خودتون بود...

آخه اینم شد مطب؟؟؟

عجب! خب یکم فرصت بده خود خواننده ها نظر بدن. شاید خوب بود!!!

من میرم بخوابم !!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 شهریور1388ساعت 4:6 قبل از ظهر  توسط علیرضا  | 

 

نمی دانم چه بگویم!

با دستانی خالی از هرآنچه که باید...

نمی دانم چه کنم!

با گفته هایی که ای کاش همیشه ناگفته باقی می ماندند...

و لبانی که کاش همیشه بسته می ماند...

کسی هست که من را به خودم نشان دهد؟!

من فراموش شده ی خویشم!

"در پی خویش رفتم اما هیچ نیافتم"

می دانم...

دیگر نباید چیزی گفت...

می دانم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 مرداد1388ساعت 2:0 قبل از ظهر  توسط علیرضا  |